پاشنه اشیل ایرانیها تعصبی کاذب است که ان را غیرت می نامند مثل ما ... ما می توانیم و منابع ما فلان است هوش ما زیاد است و .... تمام تئوری اقتصاد غرب اشتباه است و ما طرحی نو داریم و ....
-در مورد نفت بعد حمله به عراق و تمام شدن کار ان در مورد ایران نیز امکان
سنجی جنگ شد نفت همینطور بالا می رفت و روسا خوشحال اگر به ایران حمله شه
تنگه هرمز را می بندیم نفت میشه هزار دلار در عربستا ن شرکت ارامکو با
هزینه سنگین طرحی شروع شد که تولید عربستان به صورت با القوه به 18 ملیون
و ذخایر اکتشافی به یک تریلون بشکه برسد تولید فعلی 7 ملیون و اکتشافات
270 ملیارد است مسیر خطوط لوله هم دریای سرخ باشد . حال تصور کنید اصلا
ایران هرمز را ببندد خودش که دو ملیون بیشتر صادر نمی دهد لذا عربستا ن سه
برابر کل نفت عبوری از هرمز می تواند از دریای سرخ خالی کند.
2-امیر قطر با عربستان مسیله مرزی دارد او علیه پدرش کودتا کرد و مدعی
رهبری اتحادیه عرب نیز است . او با احمدی نژاد در سازمان ملل دیدار کرد از
او حمایت می کند کنفرانس غزه می دهد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
پارس جنوبی ده درصد کل گاز جهان و بزرگترین حوزه گازی جهان است خاتمی در
طرحی 20 فازه می خواست میزان برداشت دو کشور را یکی کند کارها به سرعت پیش
رفت تا دولت عوض شد خارجیها رفتند کارها به صورت صوری دست خاتم و ...
افتاد و در عمل بیش از 8 فاز قبلی بهره برداری نشد بجز قرار دادهای صوری
که هی می بندند مثل همین صدرا و... موقعی که تجهیزات نباشد می خواهند
چیکار کنند؟؟؟؟قطر هم از سال 2003 تولید خود را سه برابر کرد حال ببینید
چطور شیخ ثانی با تحریک ایران و حمایت از دولت خود تحریم کن چه سودی می
برد هم سرمایه گذاری را به طرف خود می کشد هم دست خارجیها را از ایران
خارج می کند.
-نفت تولید عربستان به دلیل استفاده از تکنولوژی امریکایی حدود سه دلار و
نفت ایران 13 دلار از چاه در می اید . ببینید در 20 سال این چقدر میشه باز
می گویند تحریم بی اثر است. مثلا یادم هست به دلیل تحریم در یکی از
پتروشیمیها شرکت توتال مجبور شد بجای یک شیر 12 کاره امریکایی 144 شیر
بکار ببرد تا همان کار را بکند. حال حساب کنید توتالم رفته ما می خواهیم
از چین استفاده کنیم چه شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 19:45  توسط رضا
|
اساس برنامه هسته ای ایران داستان 50 ساله دارد. و دوستانی که دم از
پیشرفت و رونق اقتصاد می زنند سخت در اشتباها و بیشتر تحت تاثیر تلویزیون
هستند .(همانطور که می دانید اقای صانعی در ماه رمضان تلویزیون را جعبه
دروغگو نامید و مردم را به پرهیز از دیدن ان فرا خواند).
50 سال پیش دکتر حسابی به روسیه می رود و تحت عنوان تحقیق فیزیکی از یک
راکتور اتمی به صورت مخفی نقشه برداری می کند . سپس به دانشگاه تهران رفته
و شروع به خرید تجهیزات مورد نیاز به صورت مجزا می کند که یهو امریکاییها
متوجه می شوند و جلوی صدور اخرین قطعات سفارش داده شده را می گیرند . در
اینجا دکتر با نبوغ خود شروع به طراحی و ساخت قطعات باقیمانده می کند و
ایران هشتمین کشور دارای راکتور هسته ای در جهان می شود.1954
دهه 50ریس سازمان اتمی پیش شاه می رود و به محمد رضا می گوید ما باید غنی
سازی کنیم شاه می پرسد چرا؟ و او جواب می دهد شوروی بمب اتم دارد هند
پاکستان اسراییل دارند یواشکی می سازند ما این وسطیم. محمد رضا میگه شوروی
که داره امریکام پشت ماست بقیشونم هر موقع ساختند ما یک خاکی توی سرمان می
کنیم.
در انتهای جنگ خطر حمله امریکا پیش می اید سپاه امکان سنجی می کنه و می
بیند بجز بمب اتم هیچ راهی برای دفاع نیست تلاشها شروع می شود جنگ تمام می
شود ولی راه ادامه می یابد. از انجا که ساختن این سلاح تبعات بین اللملی
دارد و از طرفی برای دفاع لازم است سعی می شود تحقیقات ادامه یابد و همه
چیز مهیا باشد ولی بمبی ساخته نشود یعنی تکنولوژی به دست اید تا در موقع
لزوم استفاده شود . 11 سپتامبر می شود ایران محور شرارت می شود و خطر جنگ
زیاد پروسه ساخت بمب 15 سال می کشد ولی از انجا که پروسه حمله امریکا به
یک کشو 3 سال طول می کشد حد اقل . تصمیم گرفته می شود غنی سازی برای اهداف
نیرو گاهی شروع شود . چرا که با این کار سه هدف دنبال می شود اول به
امریکا اخطار داده می شود به ایران نزدیک نشود که ما اتمی میشیم دوم 15
سال به 3 سال تقلیل می یاابد چرا که تنها 30درصد غنی سازی صلح امیز 5 درصد
و بمب 99 درصد در تجهیزات متفاوتندسوم به روسها اخطار داده می شود هی برای
ایران ناز نکنند کهفلان قرار داد را ببندید د تا بهتون سوخت داده یا
نیروگاه بسازیم.جنگ عراق افغانستان تمام می شود خطر حمله به ایران از بین
می رود احمدی نژاد ریس جمهور می شود او که تا حالا از سیاست به دور بوده
گمان می کند ما هدفمان نیروگاه سازی است پایش را در یک کفش می کند که
....موسویان و پسران هاشمی در قبرس با نمایندگان امریکا دیدار می کنند و
از انها می خواهند خویشتنداری کنند و می گویند مردم ندانسته به محمود رای
دادند و او 4 سال دیگر سقوط می کند امریکا دندان روی جگر می گذارد.
موسویان و خاتمی که ریش گرو گذاشتند تا از جنگی ویرانگر جلو گیری کنند به
خیانت به میهن متهم می شوند . این سو صداهای اخیر در مورد دیدار خاتمی با
سورس همین است اصلش.
ایا می دانید:
عبد القدیر خان کسیست که نقشه های غنی سازی را 50 ملیون دلار به ایران و
کره شمالی فروخت و پاکستان 30سالبعد هند هسته ای شد و ما عقبتر از
پاکستانیم پس چرا هند قرار داد 100 ملیاردی اتمی می بندد و تکنو لوژی
قدیمی خود را مقرون به صرف نمی داند و حتی از گاز ایران بخاطر ان صرف نظر
می کند . چرا پاکستان دو عدد نیروگاه اتمی 450 مگاواتی فقط دارد و نفت گاز
می خرد و نیرو گاه حرارتی میسازد و می گوید مقرون به صرفه نیست. حال ما
نفت گازمان را صادر می کنیم و دلار انرا خرج خرید تکنولوژی از پاکستان می
کنیم و پاکستان و هند اتمی از ما نفت می گیرند و نیرو گاه حرارتی میزنند
جدیدا در اردستان نیرو گاه هزار مگاواتی ساخته شده گازی به قیمت 130
ملیارد تومان دز حالیکه نیرو گاه بوشهر910 مگاواتی 6 ملیارد دلار هزینه
داشته است. برق نیرو گاه بوشهر کیلو واتی فکر کنم20000تومان بشه با این
اوضاع
استرالیا با دو نیرگاه تحقیقاتی کوچک 45 درصد رادیو دارو های جهان را می سازد و هیچ نیازی به غنی سازی ندارد.
از 1500 تکنولوژی موجود در جهان ماروی 1600 مورد سرمایه گذاری کردیم . کی
دیده ژاپن انگلیس هواپیما بسازند یا کشتی یا گوشی موبایل و..
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 19:28  توسط رضا
|
روزی یک کشیش قصد سفر به شهر دیگری را داشت.چیزی نمانده بود از شهر خارج
شود که زن جوانی را که در همسایگیش زندگی می کرد را دید بعد از اینكه
متوجه شد زن جوان هم قصد سفر به همان شهر را دارد از وی خواست که او را
همراهی کند . در بین راه حس عجیبی به کشیش دست داد که او را تحریک می کرد
تا رابطه ای با زن جوان برقرار کند . او چند باری این حس را پنهان کرد تا
اینكه ناگهان دستش را بروی دست زن جوان گذاشت اما سریع دست خود را کشید.
زن جوان که متوجه قصد کشیش شده بود با کمی خجالت گفت جناب کشیش بند 4 فصل
خودباوری کتاب مقدس را به یاد آورید . کشیش کمی خجالت زده شد اما هرچه فكر
میکرد بند 4 فصل خودباوری را به یاد نمی آورد. او که احساس میکرد آبروی
چند ساله خود را نزد زن جوان از دست داده تا انتهای سفر دیگر با سختی خود
را کنترل کرد.بعد از اینكه به خانه بازگشت به سرعت به سراغ کتاب مقدس رفت
و بند 4 فصل خودباوری را خواند . خلاصه بند 4 این بود شما باور داشته
باشید که توانایی کاری را که شروع کرده اید دارید و آن را ادامه دهید .
نتیجه : در حرفه خودتون اطلاعات کامل داشته باشید . |
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 0:13  توسط رضا
|
نگاهي به درخت
ســـيب
بيندازيد. شايد
پانـــصد ســـيب به درخت باشد
که هر کدام حاوي
ده دانه است. خيلي دانه
دارد نه؟ ممکن است
بپرسيم «چرا اين همه دانه
لازم است تا فقط چند
درخت ديگر اضافه
شود؟»
اينجا طبيعت
به ما
چيزي ياد مي دهد. به ما
مي گويد:
«اکثر
دانه ها
هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً
مي
خواهيد چيزي
اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از
يکبار تلاش
کنيد
.»
از اين مطلب
مي توان اين
نتايج را بدست
آورد
:
-
بايد در
بيست مصاحبه
شرکت کني
تا يک شغل
بدست بياوري
.
-
بايد
با
چهل نفر
مصاحبه کني تا يک فرد مناسب
استخدام
کني
.
-
بايد با
پنجاه نفر صحبت کني تا يک
ماشين،
خانه،
جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده
ات
را
بفروشي
.
-
بايد با
صد نفر آشنا شوي تا
يک رفيق
شفيق پيدا کني.
وقتي که
«قانون
دانه» را درک کنيم ديگر
نااميد نمي شويم و به
راحتي احساس شکست نمي
کنيم.قوانين
طبيعت را بايد درک کرد و
از آنها درس
گرفت.در يک
کلام:
افراد
موفق هر چه
بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي
بيشتري
مي
کارند...
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 23:33  توسط رضا
|
انقلاب کردیم تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم ، آقاو آقازاده داریم . انقلاب کردیم تا سیاستمان دینی شود ، دین مان سیاسی شد .
انقلاب کردیم تا اقتصادمان انسانی شود ، انسانیت مان اقتصادی شد .
انقلاب کردیم تا خیابان هایمان شریف شود، شرافت مان خیابانی شد .
انقلاب کردیم تا زنگ آزادی را ببینیم ، اسارت رنگ شده را دیدیم .
انقلاب کریدم تا دردهای مان درمان شود ، دردهای مان بی درمان شد .
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 23:35  توسط رضا
|
جک
و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و
خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه
مي افتند پس
از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت
چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا
توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند .هنگامي
که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا
که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم
طويله ای با صدها گاو و گوسفند است زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي زن
صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند
و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند. زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين
کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه
شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند جک
پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم
در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما
راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو
مرد به استبل
مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه
مي افتند
------------ --------- --------- ------
حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه
دادگاه درباره
همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب
توفاني به آنها پناه داده بود
پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
باب پاسخ داد: بله
جک گفت: يادته که ما
در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟
باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من مي تونم توضيح
بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده
مگه؟
.
.
.
.
. جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 23:25  توسط رضا
|
عید نوروز بر همه
ایرانیان مبارک
+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 10:36  توسط رضا
|
كودكي ده
ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.
پدر كودك اصرار داشت استاد از
فرزندش يك قهرمان جودو بسازد! استاد پذيرفت و به پدر
كودك قول داد كه يك
سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند.
در طول شش
ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه
حتي يك فن
جودو را به او تعليم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات
محلي در شهر برگزار مي شود .
استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و
تا زمان برگزاري مسابقات فقط
روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات
انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب
همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود
را شكست دهد ! سه ماه بعد كودك توانست
در مسابقات بين باشگاهها نيز با
استفاده از همان تك فن برنده شود . وقتي مسابقات
به پايان رسيد ، در راه
بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت : "
دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي.
ثانيا
تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله
با اين فن
گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي !
ياد بگير كه
در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني.
راز موفقيت در
زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان
نقطه
قوت است.
+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 19:52  توسط رضا
|
روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه
تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها
خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در
روز معيني نزد او بياورند.
"پينک" يکي از آن جوان ها بود و تصميم
داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت
تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را
در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را
هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه
روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه
دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد
مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين
راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به
قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!
+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 20:19  توسط رضا
|
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند.
تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 7:42  توسط رضا
|